سیدحمید طباطبایی

در سیماش جام داشتیم

حسن رمضانی 4نفر از تیم ما رو اخراج كرد.

ولی با غیرتی كه داشتیم فكركنم بازی رو دو به یك بردیم.

گل دوم را با پای چپ زدم

اسامی بچه های اون تیم:

پیمان حیدری-مرتضی چترنور-مصطفی ذلقی -ایوب آلكثیر

مرتضی پورحیدری-علی چارلنگ-محمد رشیدپور-حسین آلكثیر-امیركمایی

ایكاش یكبار دیگه دور هم جمع بشیم

یاد اونروزهایی كه

اجازه ی سوارشدن بچه های كارگری روبه اتوبوس پمپ استیشن نمیدادند بخیر

یادعزاداری شبهای محرم و نوحه خوانی حمید احمدی فر بخیر

یاد شبهای احیای ماه رمضان كه تو مسجد سحری میدادن

و با بچه ها تاصبح روی میز تعاونی بیدار می موندیم بخیر.

 


سید مهدی شوشتری

سلام به تمام بچه های هفت تپه مخصوصاً آرش عزیز

من با خانواده حدود24سال در هفت تپه(پمپ استیشن)زندگی كردیم

كه بین سالهای 62 تا 86 بود

به اندازه ی یك عمر از اونجا خاطره دارم

بهترین خاطراتم توی زمین چمن پمپ استیشن بود

كه همیشه با بچه های منازل كارگری

بخاطر تصاحب زمین درگیر بودیم.


سیما.د 

سلام خدمت هفت تپه ای های عزیز

و خصوصاً آقای موسوی مدیر محترم وبلاگ

می خواستم یه خاطره از زمان جنگ تعریف كنم

یادمه یه روز كه هواپیماهای عراقی وارد آسمان هفت تپه شده بودند

و چون هواپیماها خیلی پایین آمده بودند

گلوله ی پدافند دیوار آشپزخانه ی همسایه مان راسوراخ كرد .

و به طنزدر درون دیگ قورمه سبزی جای گرفت

 عادل منصوری 

سلام آقای موسوی عزیز و گرامی

اسم هفت تپه خاطره ی مشترك همه ی كسانیست كه روزگاری

در این قطعه از بهشت زندگی می كرده اند

دوران مدرسه و تحصیل

بعدازظهرها و بازار

خرید روزنامه از آقا یا خانم موسوی

دبستان البارتی.منازل كارگری


عارف موسوی 

سلام

این روزهاى اواخر پاییز که سرما داره خودش روغالب میکنه

حال واحساس دوران بچگى سراغم میاد

دوره ابتدایى از ایستگاه آخر به طرف مدرسه پیاده میرفتم

همه جارو مه گرفته بود وبه زحمت چشم جایى رومیدید

فقط صداى بوق اتوبوس کارگران روزکار شنیده میشد که میخواست حرکت کنه

وآخرین بوق رومیزد که همه کارگران به اون برسن

بجزاون

صداى وهم انگیز رودخانه ء طغیان کرده هم بگوش میرسید

که بیاد دارم بعضى تا حدممکن به منازل نزدیک میشد ومن رومیترسوند

هنوز بوى نفس بخار بسته خودم

روى شال گردنى که مادرعزیزم براى من بافته بود حس میکنم

بعداز حرکت اتوبوس کارگرى دیگه هیچ حرکتى نبود

بجز صداى کم رمق کفش های بقیه بچه هایى که مثل من

از توی كوچه پس كوچه های منازل

به سمت گیت منازل و مدرسه در حركت بودند.

عطایی

سلام و خسته نباشید

یك زمانی در هفت تپه دبیر بودم

از اینكه هنوز بعضی از دانش آموزان

نامی از ما می برند و یادی از ما می كنند خوشحال می شویم.

از دیدن عكس قدیمی دبیران هفت تپه  خیلی خوشحال شدم

و برای همه ی آنها آرزوی موفقیت دارم.

فاطمه

سلام به تمامی بچه های خوب و با معرفت هفت تپه

که با گذشت سالها هنوز بیادش هستن.

من خاطرات تک تک شما عزیزان را خواندم و لذت بردم

اما در تمامی این خاطرات یک چیز به وضوح احساس میشدو آنهم

غم و ناراحتی شما

...

هر کدام از ما به دلایلی مجبور به ترک هفت تپه شدیم

و این دست من و شما نبوده و نخواهد بود

تقدیر چنین مقدر کرده بود

حال از شما عزیزان خواهش دارم که

خاطرات شیرین و خنده دارکه همه ما داریم را بنویسد

مثلا خودمن

هر وقت مریض میشدم

خدا خیرش بده دکتر وحیدیان و دکتر سمیع

برام آمپول می نوشتند(خیلی بی وجدان بودند).

من ترسو جیغ وداد و بیدادکه نمی خوام بزنم

حتی دور تا دور درمانگاه دنبالم بودن

تا منو بگیرن اخرش همه خبر داریم

حالا بخندید